|
درد دل ویادداشت روزهای دلتنگی
|
براي چشم خاموشت بميرم
كنار چشمه نوشت بميرم
نمي خواهم در آغوشت بگيرم
كه مي خواهم در آغوشت بميرم

وقتي براي اولين بار با تو حرف زدم مي ترسيدم تو را ببوسم،
وقتي براي اولين بار بوسيدمت مي ترسيدم عاشقت شوم،
حالا من عاشقتم می ترسم از دستت بدهم.
براي تو مي نويسم . . . از عمق احساسم . مي نويسم تا شايد بداني که طپش قلبم در سينه به خاطر توست . براي تو مي نويسم که بداني تو بودي آن يگانه عشقي که در لا به لاي خرابه هاي قلبم لانه گزيد و از آنها گلستاني جاودانه ساخت . براي تو مي نويسم تا بداني دوري ات براي من مثل دوري ماهي از آب است و دوري کبوتر از آسمان براي تو مي نويسم اينک از عمق وجودم . . . با فريادي خاموش که در لا به لاي هياهوي عشقت گم شده است . براي تو مي نويسم اينک تا بداني . . . دوستت دارم

خدا مشتی خاک را برگرفت. می خواست ليلی را بسازد. از خود در او دميد. و ليلی پيش از آنکه با خبر شود عاشق شد
ساليانی است که ليلی عشق می ورزد. ليلی بايد عاشق باشد
زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمدعاشق می شود
ليلی نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان
خدا گفت : به دنيايتان می آورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است : عشق
و هر که عاشق تر آمد، نزديکتر است. پس نزديکتر آييد، نزديکتر
عشق کمند من است. کمندی که شما را پيش من می آورد. کمندم را بگيريد
و ليلی کمند خدا را گرفت
خدا گفت : عشق فرصت گفت و گو است. گفت و گو با من
با من گفت و گو کنيد
و ليلی تمام کلمه هايش را به خدا داد. ليلی هم صحبت خدا شد
خدا گفت : عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند
و ليلی مشتی نور شد دردستان خداوند

هرگز به پایان راه نمی اندیشیدم
چرا که می دانستم بی تو
در انتهای راه خبری نخواهد بود
من فقط از پایان تو می ترسم


پایان تو سر آغاز مرگ تدریجی من بود
و بستن دفتر شعرم برای همیشه
حال از تو میخواهم آغاز کنی ابتدا را
چون همان لحظه ای که تو را در زیر باران دیدم


به پایان راه نیندیشیدم
حال میخواهم آغاز کنی همان عشق را آغاز کنی
همان پرواز را آغاز کنی
از لحظه ی شروع لحظه سلام و درود


از لحظه تلاقی دو نگاه در زیر باران شروع کنی
و چون من به پایان راه نیندیشی
که اندیشیدن به پایان راه
شور پرواز بی پروا را در ما خواهد کشت



|
تا کدوم ستاره دنبال تو باشم تا کجا بی خبر از حال تو باشم مگه میشه از تو دل برید و دل کند بگو می خوام تا ابد مال تو باشم از کسی نیس که نشونی تو نگیرم به تو روزی میرسم من که بمیرم هنوزم جای دو دستات خالی مونده تا قیامت توی دستای حقیرم خاک هر جاده نشسته روی دوشم کی میاد روزی که با تو روبرو شم من که از اول قصه گفته بودم غیر تو با سایه م نمی جوشم |